تبلیغات
ساحل آرامش - .....................
 
ساحل آرامش
چهارشنبه 13 آذر 1392

خدایااین آخرین مطلب من در خصوص دعواهاست دعوایی بی حاصل و هرچی به داخلش میری میبینی هیچی عایدت نمیشه جزیك آه و افسوس و....كاش كاش این بی حرمتیهاپیش نمیامدو كاش یكی ازدوطرف دعوایا هردو طرف صبورتربودندو حالا فكرمیكنم شاید من بایدبیشتراونم به خاطبزرگ تربودن طرف مقابلم امانشد....امابازم شكرت بازم شكرت كه ختم بخیرشده واقعاخیره اگه ریزبشیم درش رحمتت را میبنیم .خدایا به بزرگیت الان من از خواری اون روز به عزت رسیدم واقعاخیربود.

خدایا همه چیزهاراگفتیم همه چیز گلایه و........دیدیم هیچی حاصل نشد خدایا هركس از دوطرف فكرمیكنه خودش حق میگه و طرف مقابلش را محكوم میكنه خدایا واقعا كی حقه؟خدایا واقعامعلوم نیست خودم با این همه سوختن شایدحق نباشم و خودم فكركنم حقم .خدایا حالا هم اگه معلوم بشه حق كیه هیچ فایده ای نداره گذشته گذشته دیگه نبایددامن زدو بایدحال و دریافت و اون گذشته ( این یكماه را ) بشه یه تجربه ی تلخ كه نباید دیگه و دیگه هم نمیذارم تكراربشه درمقابل هیچ كس هیچ كس

به همون سه ساله قسم كه ایام شهادتش هست قسم كه مغلطه و كنایه نزدم به واله خودت دیدی كه چطورازت خواستم حق را روشن كنی واقعاذهنم درگیرشده كه نكنه واقعامن ناحق باشم؟و خودم خودمومحق میدونم.خدایاپس ازباب رحمانیت حكم كن و نه ازباب عدلت كه طاقت و تحمل عدلت رانداریم .

 خدایا به خانم رقیه كه امروززیربارون روضه اش منومنقلب تركرد همه چیزوفراموش میكنم و مطلبی هم كه یكماه پیش نوشته بودم پاك میكنم خدایا همه چیزو میدونی پس حكم كننده تویی نه من گنه كار خدایا بایدبره ازدل این كینه این رسم دلدادگی به تو است پس خدایا به خانم رقیه خاتون حلال...... 

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

 

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند؛ او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می‏آید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی ها ۲، بعضی ها ۳  و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.

معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم ها را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بدكینه را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی